close
چت روم
ققنوس عشق...
loading...

وبلاگ دختر ترشیده

دوست قدیمی پدربزرگ مرحومم، بعد از سال ها بابا را پیدا کرده و جمعه  گذشته با خانمش به خانه مان آمده بودند. آخرین بار در ولیمه پدربزرگ اینها دیده بودیمشان، شانزده ساله بودم. آن موقع یک نوزاد دختر زیبا داشتند با چشمهای آبی. من که راه می رفتم و از همه چیز عکاسی می کردم، سوژه را روی…

ققنوس عشق...

دوست قدیمی پدربزرگ مرحومم، بعد از سال ها بابا را پیدا کرده و جمعه  گذشته با خانمش به خانه مان آمده بودند. آخرین بار در ولیمه پدربزرگ اینها دیده بودیمشان، شانزده ساله بودم. آن موقع یک نوزاد دختر زیبا داشتند با چشمهای آبی. من که راه می رفتم و از همه چیز عکاسی می کردم، سوژه را روی هوا زدم.
آنها یادشان بود که هفده سال پیش چنان عکسی از دخترشان انداخته ام. گفتند از دوران نوزادی بچه یادگاری ندارند. عکس را آوردم و تحویلشان دادم.
اولین بار نبود که خاطره ای را به کسی هدیه می کردم، با عکسی، نامه ای، شعری... عاشق غافلگیر کردن آدمها به این شیوه ام. گاهی دوست دارم به جبران این همه نوستالبازی، یک نفر همین کار را برای خودم انجام بدهد، بیاید از روزهای دور، با خاطره هایی که دوره کردنشان شیرین باشد، و با یک جعبه پر از حرف ها و هدیه های ردو بدل شده یا نشده.

پیشنهاد می کنم شما هم بگردید توی خاطراتتان. خوب هایش را زنده کنید. شاید از خاکستر عشق های قدیمی، ققنوس تازه ای متولد شود.

دختر ترشیده بازدید : 108 چهارشنبه 14 دي 1390 زمان : 13:38 نظرات ()
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
تبلیغات
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • نظرسنجی
    نظرتون راجع به دختر ترشیده؟



    آمار سایت
  • کل مطالب : 112
  • کل نظرات : 9
  • افراد آنلاین : 1
  • تعداد اعضا : 47
  • آی پی امروز : 1
  • آی پی دیروز : 1
  • بازدید امروز : 40
  • باردید دیروز : 1
  • گوگل امروز : 0
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 41
  • بازدید ماه : 63
  • بازدید سال : 134
  • بازدید کلی : 53,805